تبليغاتX
ما چهار نفر
فائزه و محمدجواد دو تا فرشته‌اي كه خدا به ما داده.

سلام به همه

با مدير مهدكودك صحبت ميكردم و ميگفتم خانم نميدونم چه جوري به محمدجواد بايد ياد بدم كه قبل از اسم هر كس يه خانم يا آقا اضافه كنه. اون با تعجب به من گفت:

خانم ميرحسيني باور كنين ما هم مونديم چون وقتي ميخواد بره دستشويي بايد سعيده جون اونو ببره و محمدجواد بلند ميگه: سعيد بيا ديگه ميخوام برم دسشويي. هرچي بهش ميگيم سعيده جون ولي قبول نداره كه همش ميگه سعيد.

راننده سرويس مهدكودك محمدجواد آقاي ناصريه و يه سمند داره كه عشقه محمدجواده و خيلي هم با اون سمندش تند ميره و از همه ماشينا جلو ميزنه. يعني وقتي بچه‌ها كه همگي پسرن و يه دختر تو اونا خودنمايي ميكنه سوار ماشين آقاي ناصري ميشن داد ميزنن ناصري تند برو ديگه. خلاصه صبح كه منتظر سرويسش بوديم اومده به من ميگه:

محمدجواد: مامان ناصري چرا نيومد؟

من: عزيزم ناصري نه آقاي ناصري.

محمدجواد: خوب آقا ناصري چرا نيومد؟

من: صبر كن داره مياد.

محمدجواد وقتي ماشين سمندشو ميبينه داد ميزنه: بدو بريم سوار ناصري شيم!!!

من: پسرم سوار ناصري چيه؟ سوار ماشين آقاي ناصري بشيم.

محمدجواد: ناصري واستا من اومدم.

 

 حالا سوار ماشین شده داد میزنه: کام آن تازه فهميدم علت تند رفتنش اينه كه واسه بچه‌ها سي‌دي محسن چاوشي ميذاره و صداشو بلند ميكنه.

بابا: محمدجواد بريم يه مامان خوب بخريم كه هميشه خونه باشه؟

محمدجواد: نه. ميزنمتا!!!

مامان: پس بريم يه بابا بخريم؟

محمدجواد: اممممممممم

مامان: يه بابا كه پرشيا داشته باشه.

محمدجواد: پرشياش كجاست؟

بابا و مامان: .....

 

 

محمد: بابا پرايد مال منه؟

بابا: پسرم وقتي من مردم واسه تو ميشه.

محمد: با خنده. مامان اگه بابا بميره پرايد مال منه.

بابا: .......

 

مامان: محمد جان چراغ قرمز يعني چي؟

محمد: واستا آقاااا.

مامان: چراغ سبز چي ميگه؟

محمد: بفمايين آقا.

 

پشت چراغ قرمز گير كرديم و ذره ذره جلو ميريم. تو اين وقت محمد ميگه: چراغ چرا قرمزه؟

مامان: خيابون شلوغه بايد صبر كنيم تا سبز بشه و از چهارراه رد بشيم.

محمد: اه سبز شد. بريم ديگه.

در همين وقت ماشين بغلي شروع به بوق زدن كرد و چراغ دوباره قرمز شد.

محمد به ماشين بغلي: آقا بوق نززززن. چراغ قرمزه. واستا ديگه. اه

راننده بغلي:.....

مسافراي ديگه: .....

 

همسايه روبرويي در خونه رو زده و با من كار داشته. محمدجواد در رو كه باز ميكنه با داد ميگه:

محمد: چرا زنگ ميزني؟ مگه آزار داري؟

همسايه: پسرم با مامانت كار دارم.

محمد: مامانم كار داره. مياد كه در رو ببنده ميدوم جلوي در و بعد از عذرخواهي و شرمندگي باهاش صحبت ميكنم.

 

 

با همكارا داريم به سمت سرويس ميريم. محمد در حالي كه دست آزيتا رو گرفته و داره راه ميره به من ميگه:

محمد: مامان. آزيتا عشقه. دوستش دارم.

من: آره پسرم آزيتا خوبه.

محمد: مامانش نازه. دوستش دارم.

من: .....

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 آبان1386ساعت 13:0  توسط شهلا  | 

سلام خاله‌ها،‌ پسرخاله‌ها و اجباراً دخترخاله‌هام

از اين جهت ميگم اجباراً دختر خاله‌هام چون كه فعلن ميونه‌ خوبي با دخترا و خانوما ندارم (البته اين فكر  مامانمه). تازگيا يواش يواش به اينكه چه جوري بايد تو جمع خانوما خودمو نشون بدم عادت ميكنم. بابا تقصير من كه نيست اين خاله‌ها همگي دوست دارن سر به سره من بذارن و يا لپ منو بكشن يا كلامو بردارن يا بوسم كنن و خيلي ياهاي ديگه. ولي خوب من بعدازظهرا خيلي خسته‌ام و حال و حوصله سروكله زدن با اون همه خانومو ندارم. البته صبح‌ها به خاطر اينكه هوا سرده و دوس دارم تو تختم بخوابم و هر وقت دلم خواست بيدار بشم، هم بداخلاقم.

امروز صبح كه از سوسي (با كسره سين اول و ساكن واو) كه البته منظورم همون سرويسه مامانه پياده شدم حتي واسه آقايون هم جالب بود كه من ميخنديدم. راسياتش تو هر وضعيتي با آقايون خوبم البته دو تا آقا هستن كه با مامانم سوار سرويس ميشن و چون مامان ميگه محمدجواد به عموها سلام كن و من طبق معمول برخلاف اون كارامو انجام ميدم نه سلام ميكنم و نه جواب سلامشونو ميدم. ولي با بقيه هم سرويسيا خوبم. مثلاً‌ يكيشون مسئول اينه كه از نون بربري تازش به من بده وگرنه غوغا به پا ميكنم. حتي امروز كه حواسم بهش نبود و بهش سلام نكردم (خودتون ميدونين واسه چي سلام ميكنم ديگه) بنده خدا مامانمو صدا كرد و كل نونو داد بهش و گفت هر چقدر محمدجواد دوس داره ازش بردارين.

داشتم ميگفتم تازگيا با يه خاله كه تو سرويس كنار مامان ميشه خوب شدم. حتي چند وقته پيش چند روزي نبود از مامان پرسيدم: مامان خاله كوش؟ چرا نمياد؟ و خودتون بهتر ميتونين قيافه مامان رو مجسم كنين!!!!!

خلاصه اين خاله‌هه خيلي خوبه. من ياد گرفتم بوسش كنم. واسش ناز كنم. حرفاي دلمو واسش بگم. براش تعريف كنم كه ديروز مامان منو چه جوري اذيت كرد. تو خونه كدوم اسباب‌بازيمو شيكوندم و ....

مامان هر وقت زيادي ذوق ميكنه بهم ميگه: حاجي. و من كه ميدونم تو اينجور مواقع بايد يه لبخند بزنم و سرمو برگردونم كه چشام تو چشاش نيفته تحويلش نميگيرم. وقتي چند بار گفت بعداً ميگم بله و اون موقعس كه مامان ميگه دوستت دارم حاجي. و در جوابش صداي قهقهه منه كه مياد.

در جواب هر كي ازم بپرسه حاجي كيه؟ ميگم محمدجواد

 

مامان تو خونه نشسته بود و داشت كار خودشو ميكرد. رفتم جلوش و دستمو مشت كردم و گرفتم جلوي دهنش و گفتم:

من: سلام

مامان: سلام عزيزم

من: ببخشين، ام (با كسره الف) شما چيه؟

مامان: چي؟

من: ام من محمدجواد ميرحسيني

مامان كه از تعجب شاخ درآورده بود گفت: حالا فهميدم ام من شهلا .....

من: نه. مامانه ميرحسيني

مامان: نه پسرم. اسم من شهلا ....

من: نه ... نه .... نه

مامان: خوب ام بابا چيه؟

من: باباي ميرحسيني!!!!

مامان: حالا اگه گفتي ام آجي چيه؟

من: آجيم فائزه ميرحسيني.

 

صبح طبق معمول بهانه‌اي داشتم كه از خونه بيرون نيام و مامان ديرش شده بود. منم لج كردم و

گفتم: من نميام.

مامان: خوب نيا. خودم تنها ميرم و سوار سرويس ميشم و با آقاي ناصري ميرم پيش نرگس جون.

گفتم: منم نميام. ميرم تختم ميخوابم.

مامان: محمدجواد من اگه برم ديگه نميام ببرمت ها...

من: واقعاً ....

مامان كه چشاش از حدقه دراومده بود: بله

من: خوب منم ميرم خونه مامانيم اينا. اصلاً تو بدي. مامانيم خوبه. عمه خوبه.

مامان: خداحافظ

من: همينجوري به در نيگا كردم و بي‌خيال رفتم رو تختم خوابيدم.

مامان كه مجبور شده بود برگرده و نازمو بكشه اومد و ديگه به گريه افتاد و گفت محمدجان پاشو بريم وگرنه سرويس ميره‌ها. و اينجا بود كه وقتي بوسم كرد راضي به اومدن باهاش شدم. فكر كرده ميتونه با من لجبازي كنه. تازه اگه سرم داد بزنه ميدونه خيلي بلندتر سرش داد ميزنم.

 

داشتيم از خيابون رد ميشديم. خيابوناي طرف ما خيلي خلوته. منم كه اصلاً عادت ندارم حتي تو چهارراه دسته مامان رو بگيرم و مامان بيچاره بايد دنبالم بدوه. خلاصه داشتم با خيال راحت از خيابون رد ميشدم. يه ماشين تندي پيچيد تو خيابون. حالا فكر كنين با صداي ترمزش همه واستاده بودن كه ببينن چي شده؟ و من كه خيلي ترسيده بودم داد زدم: پرايد، يواش، ترسيدم. ميزنمت ها.... اهه و خيلي كلمات ديگه كه مامان يادش نمياد. اونجا بود كه راننده پرايده نميدونم چي شد كه همون پشت فرمون تا چند لحظه كه ما داشتيم از اونجا دور ميشديم فقط به ما نيگا ميكرد و از جاش تكون نميخورد.....

 

با يه موتوري ديگه هم اين برنامه رو پياده كردم. فقط فرقش اينه كه موتوريه هر روز صبح و عصر ما رو ميبينه و بهم ميخنده....

 

اگه راننده سرويس هم تند بره و ترمزاي بيجا كنه همين بلا رو سرش ميارم. با هيچ كس هم رودربايستي ندارم.

ولي امان از وقتي كه تو ماشين خودمون بشينم فقط ميگم بابا تن تن برو. پژو برو كنار. موتوري بوق نزن. بابا پرشيا نما (راهنما) ميزنه. بچه برو ... ميزنمتا.... مامانش بگيرش ديگه.....

مامان داشت با يه وسيله‌اي كار ميكرد كه خيلي سروصدا داشت. بعد از چند دقيقه داد زدم سرش و گفتم: مامان بسه ديگه. سرم رفت. چقدر سر و صدا ميكني.

عشقم اينه كه برم و با لگد بزنم به قالپاق ماشينا تا صداي آژيرشون دربياد ولي اگه بكشن حاضر نيستم دست به ماشين خودمون بزنم.

يه همسايه داريم كه خيلي منو دوست داره. چند روز پيشا با بابام رفته بوديم پائين و ديديمش و اون وقتي به من دست داد گفت چه طوري محمدجواد؟ و من با كمال خونسردي گفتم: خلجي .... خوبي... حالا هر چي بابام ميگه پسرم بگو آقاي خلجي. ولي مگه حريف من شد.

به كلمه دوستت ندارم خيييلي حساسم. يعني وقتي مامان ميگه دوستت ندارم اينگار دنيا تو سرم خراب ميشه و تا وقتي مامان از حرفش برنگرده اينقده ميگم: مامان دوسم نداري نه؟ و وقتي زيادي تكرارش ميكنم اون موقع ميگه چرا عزيزم دوستت دارم ولي اينكارت اشتباهه و من قبول ميكنم و با يه بوس قهرمون به آشتي تبديل ميشه.

كلماتي كه ميگم:

ميشنگم = ميشكونم

چردم (با فتحه چ) = كردم

پرايدم = همه ماشيناي پرايد

آجيم = آجي فائزه

ام (با كسره الف) = اسم

دادز = خداحافظ

بشو (فتحه ب) = پاشو

نمايي = راهنماي ماشين

دمبانش ميگنديم = دنبالش ميگرديم

اندون = هندونه كه عاشقشم

دمگه = دكمه

دااگون = داغون

دختم (با ضمه د و فتحه ت) = خوردم

ابششاه = اشتباه

فعلن تا بعد خداحافظ
+ نوشته شده در  سه شنبه 8 آبان1386ساعت 14:30  توسط شهلا  | 

خدایا یعنی پیغام زیر واقعاْ حقیقت داره؟

 نوشته هات رو خوندم ، مطمئن باش كه بي تاثير نبود، كلمه به كلمه اش رو خوندم .

خدايا يعني لايق بودم تا بتونم يكي از بنده‌هاي خوبت رو به فكر وادار كنم. خدايا شكرت، شكرت، شكرت و هزاران بار شكرت.

 

خدايا به بزرگيت قسم كه دستم به اين نمي‌رفت تا خاطرات پسركم رو تو پست جديدم بذارم. نه اينكه فكر كنين كاسه داغ‌تر از آشم نه...

دلم فشرده مي‌شد وقتي فكر ميكردم تو همين دور و بر يا خيلي واضح‌تر بگم تو همين دنياي مجازي يه ماماني از بچه‌اي ميگه كه دنبال تكيه‌گاهي ميگرده (خودتون ميدونين كه بعد از خدا بهتر از مادر به هيچ كس نميشه تكيه كرد) و ميخواد با زبون بي‌زبوني بهش بگه:

-         چشمام تحمل ديدن غم رو تو چشماي قشنگت ندارن.....

-         دستاي ناتوانم دنبال دستاني ميگرده كه اينجور سرد و يخ نباشه.....

-         قلبي رو جستجو ميكنم كه از تقدير زخمي نخورده باشه....

-         شونه‌هايي واسه استراحت ميخوام كه هرگز در مقابل سنگيني مشكلات نلرزيده باشن .....

-         قامتي كه چون سرو استوار باشه .....

-    و خلاصه سلطان غمي رو ميخوام كه گوشام گريه‌هاي شبانه‌اش رو نشنيده باشه..... همون سلطاني كه شوري اشك سفيدي چشمهاي زيباشو خوني نكرده باشه.....

 

خدايا تو رو به بزرگيت قسم ميدم..... به ناله‌هاي شبانه مادرم .... به قطرات اشكي كه شبها مخفيانه از گوشه چشماش روي بالشش ريخته و من خيسي اونو با تموم وجودم حس كردم. ولي مثل خودش نگذاشتم از بغض درونم باخبر بشه. مثل خودش لبخند زدم و با شيطنتام سرشو گرم كردم تا متوجه نشه كه خنده تلخ من از گريه غم‌انگيزتره....

 

خدايا ماماني ميخوام كه در كنار بابام بتونن طعم خوش زندگي رو بهم بچشونن...

 

امشب يه كم خيالم راحتتره. امشب خيالم از اين جهت راحته كه پسر بهانه جون قشنگي خنده رو تو چهره مامانش ميبينه. دوباره شادي و شعف رو (هر چند با خستگي خيلي زياد همراه بوده طوري كه اون نتونسته از شدت كوفتگي بدن راحت بخوابه) تو اعماق وجود مامان مهربونش حس كنه.

 

خدا كمك كرد و با همه دوستان تونستيم لبخندي هر چند كوچك رو به لباي بهانه مهربون وبلاگستان بنشونيم.

 

بهانه از خدا ميخوام همه شما رو زير سايه پدرا و مادراتون حفظ كنه. انگار همين حالا مامانم جلوم نشسته و بهم لبخند ميزنه. يكي از اون داشته هاييت كه ازش نام بردي همون مادرته. همون ماماني كه تونست با زيركيش كاراي خونشو بهت واگذار كنه و تو رو از اون تارهايي كه دورت تنيده بودي بيرون بكشه. بهانه از ته دل دوس داشتم فقط واسه يه ساعت مامانم كنارم بود تا بتونم سر رو شونه‌هاش بذارم و هاي هاي گريه كنم. از غم دوستام واسش بگم.

از شدت خنده قهقهه بزنم و اون طبق معمول بهم بگه دختر زشته صداي خندتو كسي بشنوه. حالا اينو  با تموم وجودم فرياد ميزنم:

مامان به خدا بعد از مرگت ديگه از اون خنده‌هام خبري نيس. خيالت راحت كه ديگه صداي خنده‌هامو كسي نخواهد شنيد ولي به روح بزرگت قسم سعي ميكنم صداي خنده ديگرون رو تا عرش بالا ببرم.

بهانه تو رو خدا ببخشيد كه با اين جملات آخريم ناراحتت كردم. ولي به خدا ديگه نتونستم ....

 

از خدا ميخوام تمام مادرا و پدرها رو براي بچه‌هاشون حفظ كنه. از طرف من مادرتو ببوس و ازش بخواه واسه من و امثال من دعا كنه.... آخه دعاي مادرا خيلي زود قبول ميشه و من از اين نعمت بيكران خدا محــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرومــــــــــــــــــــــــــــم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 آبان1386ساعت 15:59  توسط شهلا  | 

سلام

اين جمله به نظرتون آشنا نيس؟؟؟

دل گفت وصالش به دعا باز توان يافت عمري است كه عمرم همه در كار دعا رفت

 

خدائيش كلمه به كلمه‌اش پر معناست. از انتخاب اين جمله ميشه تا حدودي به نفوذ كلمات نويسنده‌اش پي برد. وقتي به وبلاگش سرميزنم رد خور نداره كه جوابمو نده، خصوصاً وقتايي كه درگيرم و نميدونم چيكار كنم. فوق‌العاده راز داره.... و بسيار حساس به حل مشكلات همه دوستانش. آره درست فهميدين بهانه رو ميگم. اسمش هم منو به فكر وادار ميكنه.

بهانه جون هيچ وقت نميتونم تاثيري رو كه حرف حرف كلماتت روي همه ما ميذاره رو داشته باشم و مثل هميشه نميتونم دوستي مثل تو باشم. ولي به خدا هر وقت ميام وبلاگت بوي غم رو با همه سلولاي بدنم استشمام ميكنم. عزيزم بلد نيستم كه راه چاره‌اي واست پيشنهاد كنم چرا كه خودت ميدوني تو كوچكترين مشكلات دستم به سوي اول خدا بعد دوستي مثله تو بلند ميشه.... كلماتم هم اينقدر قاصره كه نميتونه وجود منطقي‌ تو رو سيراب كنه.... شايد اين بهترين جمله‌اي باشه كه ميتونم در مقابل اين همه اندوهت بگم.... دوست خوبم فكر كن پسرت فقط به اندازه يه نخود از احساساتت به ارث برده باشه.... يعني فكر كن پسرت مثله خودت فكر ميكنه آيا به نظرت ميتونه بهت تكيه كنه ..... فقط يه كم خودتو جاش بزار....

ببخشين ولي به اين جملاتت كه از آرشيوت برداشتم دقت كن و فقط بخون (البته ببخشين فضولي كردم ها...)

سلام به آدمهايي كه وقتي صبح از خواب بيدار ميشن خوشحال هستن از اينكه يك روزه ديگه مي تونن كسانيكه رو كه دوستشون دارند و دوباره ببينند باهاشون حرف بزنند. گردش و تفريح كنند ، بخندند و ........... خلاصه چون خودم با تمام مشكلاتي كه دارم ، نااميديهايي كه تمام وجودم رو گرفته و گاهي احساس ميكنم دارم خفه مي شم ، ولي عاشق زندگي هستم ، طرف صحبتم هم با كسانيكه كه عاشق زندگي هستن. ميخوام بنويسم تا اگر كسي نوشته هام و خواند بتونه بهم دلگرمي بده، اميد بده، برام از قشنگي هاي دنيا بگه و بتونه نعمتهايي كه خداوند بهم داده و من به خاطر مشكلاتي كه سراسر وجودم رو گرفته نمي بينم و بهم يادآوري كنه و دوباره بهم نشون بده كه تصورم درسته هنوز هم آدمهايي هستند كه عاشقند و زندگي رو دوست دارند.

 

يا اين يكي

الان حدود يكهفته اي ميشه كه خيلي اخلاقش تغيير كرده، چطوري؟ توشركت دائم بهم سرميزنه، بي بهانه با موبايلم تماس ميگيره، تو خوونه باهام حرف ميزنه و موقع حرف زدن گاهي نگاهم ميكنه، هركجا بشينم كنارم ميشينه، ديشب داشتم تلويزيون تماشا ميكردم اونم طبق معمول در حال تعمير بود، منگولك تو اتاقش بود، آمد كه از روي ميزكناردست من يه چاقو براي بريدن سيم برداره، دولا شد و صورتم رو بوسيد، يكهو انگار آب داغ روي سرم ريختن، مبهوت نگاهش كردم، فورا صورتش رو برگردوند، گفتم : اين يه سورپرايز واقعي بود، اونم خنديد ولي چيزي نگفت..... (بازم فكر ميكني اين جمله درست باشه .....

اسمم را گفتم          مرا نشناخت

                                      عينكم را برداشتم     مرا نشناخت

                           حالا مطمئنم اگر پوست صورتم را هم كنار بزنم     بازمرا نخواهد شناخت

 

بهانه گلم عزيزم به اين متن دقت كن. ميدونم واست آشناس....

ديگه اينكه شب وقتيكه پدرش در حال استراحت بود (بدليل سرماخوردگي) رفت كنارش و متوجه شد روي دستش چسب زخم زده. پرسيد: بابا اين سيه؟؟؟ پدرش گفت : جاي سرمه حالم خوب نبود سرم وصل كردم. كمي فكركرد و ديدم دويد رفت توي آشپرخانه و از داخل كابينت محلول بتادين رو آورد و رفت دستمال كاغذي هم برداشت و بتادين رو روي اون ريخت و گفت: بذار برات از اينا بزنم تا زود خوب بسه. وقتي هم كه پدرش خواست از جاش بلند بشه گفت : بابا يواس بلندسو حالت خوب نيست.

ببخشين ها ولي بهتر نبود اينكار رو تو با روش هميشه درستت به اون ياد ميدادي؟ البته مطمئنم از تو ياد گرفته و اون موقع تو حال انجام دادن دوباره‌اش رو نداشتي.

بهانه عزيزم همخونه هميشه دوستت داشته ولي با روحيه خيلي حساس تو واقعاً سخته... فكر نكن ميخوام نصيحتت كنم نه به خدا. فكر ميكنم تو تمام كلماتمو حس ميكني چون كاملاً منو ميشناسي. اينو از ته دلم ميگم. ولي يه وقتي من هم مثل همخونه تو بودم و البته واسه همسرم خييييلي دردناك بود. چند بار كارمون به مرحله جدايي نزديك شده بود به خدا راست ميگم. ولي من به خودم اجازه نميدادم ابراز علاقه كنم حتي با گفتن دوستت دارم شرم ميكردم. ولي خوب زندگي خيلي وقتا به همين دو كلمه وابسته هست. اينو بعدها فهميدم. وقتي كه حس كردم مادر هستم و دخترم از من الگوبرداري ميكنه. اگه با اخلاق من آشنا باشي زير بار هيچ زوري نميرم. يعني به همسري ميگم حتي اگه يه لحظه حس كنم كه دارم قرباني ميشم هم حاضر به تحمل ثانيه‌اي از اين زندگي نيستم و نخواهم بود. تو زندگي اول بايد خودم لذت ببرم بعد اون شادي رو به بچه‌هام بدم. وجودم اينقدر ارزش داره كه بتونم الگويي مناسب واسه بچه‌هام بشم. واسه همين هم زندگي رو اول واسه خودم و بعد واسه بچه‌هام ميخوام.

حالا به بقيه جملاتت دقت كن.....

آخه ميدونيد اون تمام دنياي منه و خوشحالي اون خوشحالي منه. ديگه به قول جوونها بي خيال همه چي .

راستش قبلا" ها كه جوون تر بودم تحملم هم خيلي بيشتر بود ولي حالا با كوچكترين مسئله ايي دلم ميگيره و عصبي مي شم و بدتراز همه دلم ميگيره. حالا چه اين مسئله به من ارتباط داشته باشه چه نداشته باشه ؟!!

 

اميدوارم منو ببخشي كه تو كارت دخالت كردم ولي اين غم تو داره ديوونم ميكنه. به خدا بهانه جان دلم از اين ميسوزه كه پسرت همه نگرانيهات رو با تموم وجودت حس ميكنه ولي از دستاي كوچيك و ناتوانش هيچ كاري بر نمياد واسه همين اين جمله خودتو كه تو آرشيو مهر 84 بود واست نوشتم:

حدود يك ساعت كه گذشت دوباره آمد و گفت : مامان بهانه صورتم و ببين اينزاس ريس درآورده (اينجاش- ريش) بايد برم از كف بابا بمالم و صورتم و سيو كنم (SHAVE)     

 

بهانه جان من نميتونم مثل خودت بنويسم واسه همين از جملاتت استفاده ميكنم:

** فرشتة مهربونم :  بازهم جملات و كلمات زيباي تو بود كه زنده بودن و زندگي كردن رو به من يادآوري كرد.

 

 

بهرحال شايد با اين پستم خيلي رنجونده باشمت ولي تو رو خدا از دستم ناراحت نشو. فقط خواستم از بعضي جملاتت استفاده كرده باشم تا دوباره روي لبات احساس رضايت رو حس كنم و با اين متن كه باز هم از وبلاگ خودته اين پستمو به پايان ميرسونم.

معلومه كه خوبي اصلا" بايد خوب باشي آخه تو يه فرشته داري ، يه فرشتة نگهبان كه شب و روز مراقب توست. خداروشكر، خداروهزاربار شكر  كه اين فرشته رو براي تو فرستاد ، فرستاد تا به دلتنگيهاي تو گوش بده ، ناز و نوازشت كنه و روزي هزار بار به تو يادآوري كنه كه تو يك مخلوقي، مخلوقي كه خالقت با خلق كردن تو هزاران اميد و آرزو ، مهربوني و عشق توي قلبت گذاشته و تو بايد زندگي كني ، بايد خوشبخت باشي ، بايد هميشه عاشق باشي ، فرستاد تا وقتيكه ياد كودكي هات افتادي و بهانة عزيزانت رو كردي سرت رو روي زانوهاش بگذاري و اونهم كنارگوشت زمزمه كنه كه ((عزيزم من هستم)) و اونوقت تو بلند مي شي و مي ايستي ، چون احساس مي كني هميشه تكيه گاهي براي خستگي هات داري.

 

---------

پي‌نوشت: متن‌هايي كه رنگي هستن همگي از وبلاگ روستايي به نام قلبستان برداشت شده‌اند.

 

بهانه جان دوستت دارم. از دور روي ماهتو ميبوسم و در انتظار روزاي خيلي خوش و شاد واسه همگي بخصوص تو ....(بهانه و خانواده ات) هستم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 مهر1386ساعت 10:52  توسط شهلا  | 

سلام

تقريباً يه ماه يا شايدم بيشتر باشه اين وبلاگو به روز نكردم. راستش هم سرم خيلي شلوغ بود هم اينكه حال و حوصله نوشتن نداشتم. ماه رمضوني كه با مهرماه مصادف بشه خيلي واسم سخت شده بود.

من تو شهريور ماه تموم كاراي پائيز و زمستوني رو انجام ميدم. يعني از وسايل تو فريزر بگير تا شستشوي در و ديوار و .... خوب امسال به خاطر ماه رمضون مجبور بودم اول شهريور كارامو شروع كنم و زياد به دلم نچسبيد. هنوزم كه هنوزه وسايل ترشي و شور و .... رو نتونستم به راه بندازم. بگذريم.

 

خدا رو شكر تونستم دو تا مهموني حسابي تو ماه رمضون بدم و اينم از الطاف خدا بود. اميدوارم سالاي ديگه هم بتونم اينكار رو انجام بدم. ولي نمیدونم چرا واسه بعضيا بد جا افتاد. اونا خودشونو مجبور به دادن افطاري ميكردن و وقتي يكي دو نفرشون منو دعوت به افطاري كردن با کمال خونسردی گفتم نميتونم بيام. خوب دوس ندارم جايي برم كه صاحبخونه معذب باشه و همش بگه آخه تو دعوت كردي ما مجبور شديم بيام و حالا نوبت توئه. نميدونم شايد من اينطور فكر ميكنم ولي بهرحال نرفتم.

 

تازه واسه راحتی خودشون داشتن برنامه ميذاشتن كه از سال ديگه چون مهموني اول رو تو ميدي بايد فقط افطاري بدي و شام درست نكني. منم تو جمع گفتم از اين خبرا نيست. اصلاً كسي مجبور نيست افطاري بده و به نظر من افتخاره که آدم بتونه چند نفر رو تو ماه رمضون مهمون خونش کنه. البته واسه خودم خيلي سخته ولي باور كنين انقده لذت ميبرم وقتي همه سر سفره هستن و روزشونو باز ميكنن و خدا رو شكر ميكنم که حداقل سالي يه بار میتونم یه مهموني افطاری بدم. آخه به خاطر كارمند بودنم كمتر كسي خونه ما مياد و با فاميل دور كمتر رفت و آمد داريم البته راستش رفت داريم ولي آمدي در كار نيست و همه ميگن باشه واسه يه روز ديگه. منم ماه رمضون و افطاري رو بهانه كردم و همه رو دعوت كردم.

 

از مزاياي ديگه ماه رمضون هم واسه من كم كردن تقريباً 10 كيلو وزن بود كه خيلي خوشحالم كرد. يعني دو سايز كم كردم و حالا لباساي چسبون كه ميپوشم تقريباً قابل تحمل شدم.

 

اين از خبراي مربوط به خودم. حالا بريم سراغ دو تا بچه‌هام.

 

فائزه كه الحمدلله يه مدرسه خوب ثبت نام شد و از معلم و كادر مدرسه هم تقريباً راضي هستم ولي هنوز دلشوره دارم. آخه سال چهارم ابتدايي هستش و ميدونين اين پايه مهمترين پايه تحصيليه. اميدوارم بتونه تو درساش موفق بشه.

امسال خيلي راحت تره. آخه ساعت دوازده و نيم كه مياد خونه تا ناهاري بخوره و درسي بنويسه من ميام و وقت بيشتري داره تا پيش هم باشيم. تازگيا مسئوليت خريد بعضي چيزا رو بهش دادم. مثلاً خريد از ميوه‌فروشي سره كوچه... خريد از مغازه خواروبار فروشي روبروي خونمون.... خريد نون از دو تا خيابون اونطرف‌تر كه اين يكي خيلي به مذاقش خوش اومده آخه جرات نداشت از من دور بشه يا از خيابون رد بشه البته خواهرم ميگه نذاره بره نونوايي ولي هفته‌اي يه بار فكر كنم بد نيست. خوب بالاخره اونم بايد واسه خودش مستقل بشه ديگه. تازه از قيمتا بيشتر سر در مياره و بهتر ميتونه بره خريد. آخه هنوزم كه هنوزه فرق صدتومني رو با دويست تومني نميدونست پس منم اين راهكار به ذهنم رسيد. تازگيا دوس داره كيف پول بزاره تو كيف مدرسش ولي اگه ازش بپرسي چقدر پول داري ميمونه چي بهت جواب بده. خوب اينم واسه يه دختر خانم خيلي بده ديگه. اميدوارم كار عاقلانه‌اي كرده باشم.

 

نوبتي هم كه باشه نوبت حاج‌محمدجواد خودمونه. خوب ميخواست بچه آخر و عضو آخري خونه ما نباشه تا توي ليست هم آخر قرار نگيره. چند روز پيش داشتيم تو خيابون راه ميرفتيم طبق عادتم بهش گفتم حاج‌محمد بيا ديگه آجي تو خونه تنهاس... يكهو ديدم دو تا خانم دارن با تعجب بهم نيگا ميكنن. بعد فهميدم اونا متوجه محمدجواد كه پشت سرم ميومد نشدن و فكر كردن دارم با خودم حرف ميزنم. وقتي به محمدجواد رسيدن دستي به سرش كشيدن و يه لبخند تحويلش دادن.

 

سرويس مهدكودك محمدجواد عوض شده بود و قرار بود ساعت 3 بيارن دم اداره بهم تحويلش بدن. اداره ما دو تا در ورودي داره. يه در مربوط به برج مسكوني هست و يه در ديگش مربوط به اداره ما ميشه. بنده خدا راننده سرويس اشتباهي برده بودش قسمت مسكوني و گفته بود لطفاً خانم ... رو پيچ كنين بياد بچه رو بگيره. نگهبان مربوطه با تعجب گفته بود ما يه همچين خانمي نداريم و خلاصه وقتي رسيدم ماشين رو ديدم ولي از كسي توش خبري نبود. با تعجب داشتم نيگا ميكردم كه ديدم راننده از قسمت مسكوني بيرون اومد و گفت خانم اين بچه شماست. با خنده گفتم: اشتباهي رفتين قسمت برج كه ديدم نگهبان برج اومده